روایت سربازان ایران و ستون های پایدار جبهه تولید

ماه رمضان هر سال، خونه آقا مهدی و زهرا خانم رنگ و بوی خاصی داشت اما امسال علی آقای روزه اولی،چشم و چراغ این خونه شده بود و البته نرگس کوچولو که هنوز مکلف نبود، پای ثابت روزه کَله گنجیشکی.

شناسه خبر: ۱۹۸۲۷
روایت سربازان ایران و ستون های پایدار جبهه تولید
به گزارش جهش اقتصاد،

سحرگاه دهم ماه رمضان بود و اهل خونه دور سفره سحری… علی آقا همون طور که قاشق برنج دستش بود، گفت: بابا مهدی دیروز معلم مون سرکلاس از کار و تلاش شبانه روزی می گفت که چقدر برکت میاره تو خونه ها و ما بچه ها باید همیشه قدر بابای زحمتکش خودمون رو خیلی بدونیم. باباجونم، بهت افتخار می کنم. آقا مهدی که بغض کرده بود گفت: افتخار من و مامانت، شما بچه های دسته گُل هستین.

زهرا خانم،با گوشه روسری سبزش اشک جاری شده رو پاک کرد و گفت: خدایا برای این خانواده هزاران بار شُکرت. آقا مهدی گفت : دعای سفره را زهرا بخون که اذان شد. همه دست شون رو بلند کردن سَمت آسمون و با زهرا خانم تکرار کردن، خدایا برای این رزق حلال شکرت. پروردگارا ،کارخونه ذوب آهن که زندگی ما رو تامین می کنه خودت حفظ کن و بهش رونق بده،الهی آمین. بعدش سریع دست به دست، سفره سحری رو جمع کردن و آماده شدن برای نماز صبح.

آقا مهدی پیش نماز شد، زهرا خانم و علی آقا پشت سرش ایستادن. نرگس کوچولو هم دوید، چادر سفید گل صورتی خودشو سرش انداخت و ایستاد کنار داداش علی.

آقا مهدی و زهرا خانم،امسال هم جزء خوانی قرآن رو بعد از نماز شروع کردن. علی آقا رفت سراغ کتاباش اما نرگس کوچولو عروسک به دست اومد و گفت: بابا مهدی عکس داداش علی و مامانی رو دیدم،گفتن اومدن اونجا که کار میکنی. منم یه روز می بری؟آقا مهدی گفت: بله گل نرگسم چهار نفری میریم. نرگس کوچولو شروع کرد به دست زدن و رفت بغل باباش چند دقیقه ای خوشحالی کرد و خوابید.

آقا مهدی،بچه رو گذاشت روی پاش و شروع کرد به قرآن خوندن.آیه آخر سوره بود که چشمش افتاد به ساعت دیواری سفید و طلایی خونه که به قول خودش، آرم ذوب آهن توش می درخشید و گفت : دیگه الانه که سرویس کارخونه برسه. زود قرآن رو تموم کرد و رفت آماده بشه.

زهرا خانم، نرگس کوچولو رو بُرد تو رختخوابش و اومد که مثل هر روز آقا مهدی رو بدرقه کنه. علی آقا هم سریع خودشو رسوند تو حیاط، دست باباشو گرفت و گفت : باباجونم دوستت دارم،مواظبه خودت باش و زود بیا. آقا مهدی، بازوی علی آقا رو بوسید و گفت: مرد خونه، دَرسِت رو خوب بخون من رفتم کارخونه.اومد تو کوچه و گفت: الهی به امید تو، نشست تو سرویس ذوب آهن.

تا ترمینال کارخونه، برنامه های کارگاه رو مرور می کرد و زیر لب می گفت: این آخر سالی باید رکورد تولید ریل رو تو خط بزنیم، یا علی از تو مَدد.

همین که اومد ترمینال، سریع خودش رو رسوند به سرویس فَنس کارخونه(محوطه خط تولید). وارد کارگاه نورد ۶۵۰ که شد سریع لباس کارش رو پوشید،قرآن جیبی زهرا خانم رو در آورد از جیب لباسش بوسید و رفت سراغ خط تولید ریل.

دستش رو بلند کرد و گفت : اَخویا ،سلام روزه و نمازتون قبول. به حق این ماه مبارک خدا، قوت بیشتر بهمون بده تا در خدمت ایران مون باشیم.

محمد گفت: آقا مهدی امروزم شِمشای فولادی مهمون ما هستن. ببین سر و صدای خط، نوید اومدن شون رو میده. آقا مهدی گفت : خدایا ، این شمش ها نورد ریل میشه و میره برای مترو مشهد، میره زیر پای زائران حرم منور . یا امام غریب، التماس دعا برای همه دارم.

حدود ساعت ۱۰ صبح،ابوالفضل از تَه کارگاه با سرعت خودشو رسوند به خط و گفت: آمریکا و اسرائیل جایتکار، حمله کردن به ایران مون.

آقا مهدی گفت : میدون نَبرد من همین کارگاه نورد و اسلحه همین شاخه ریلی هست که حضرت آقا تو حرم امام رضا از تولیدش خوشحال شدن. خدایا ،این همون ریلی هست که از خارج میاوردن اما به کوری چشم همه دشمنان کمک مون کردی، تولیدش کنیم پس الهی به امید تو.

نماز ظهرش رو تو اتاق نورد کارها،خوند. از اونجا خیره شده به ریل ها و زمزمه می کرد این همون کارخونه ای هست که تو جنگ هشت ساله، تولیدش حفظ شد،با اعزام نیرو و تجهیزات پشتیبان جبهه ها بود. خدایا این کارخونه ۲۹۱ شهید گلگون کفن تقدیم انقلاب کرد اما چرخش،چرخید… .

خدای من، تو اون بمباران جنگ هشت ساله غیور مردان ذوب آهنی پشت همین دستگاهها،کنار همین خط تولید،کف همین کارگاهها تعدادی شون شهید شدند. خدایا تو کمک مون کن شرمنده امام و شهدا نباشیم.آقا مهدی با یه یا علی، رفت سراغ خط تولیدکارگاه.

ساعت از ۲ بعد از ظهر گذشته بود که یهو دستی اومد رو شونه اش و صدا زد، آخر شیفت شده، نمیخای بری خونه سرویس میره.آقا مهدی گفت: نه،کجا برم؟ خونه من همین جاست اینجا خیلی کار دارم،محمد هر چه حرف زد حریفش نشد، آخرش رفت اما به سرپرست شیفت اطلاع داد.

آقا مهدی ایستاد سر خط، شمش ها با اون حرارت هزار و دویست درجه ای و طنین صداشون روی خط میومدن تا وارد قفسه های نورد بشن و فرایند تولید، کامل بشه.

سرپرست شیفت اومد و گفت : آقا مهدی ساعت از ۳ گذشته چرا هنوز کارگاهی و نرفتی که اشک رو تو چشماش دید. پرسید اتفاقی افتاده دلیر مرد؟ شنید دشمن اومده تو خاک مون، من کجا برم؟ این ریل ها رو می بینی، همین تولیدات این خود اتکایی ها ، این پامردی هاست که چِشم شون رو کور کرده من باید بمونم تو سنگر. هم شیفتی ها یکی یکی از راه رسیدن و دورشون جمع شدن وقتی ماجرا رو شنیدن،گفتن ما همه سرباز ایرانیم و ستون جبهه تولید. آقا مهدی گفت: یادتونه،حضرت آقا سال ۱۳۶۲، اومدن ذوب آهن. از همکارای بازنشسته شنیدم، تاکید داشتن” استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی امکان پذیر نیست “. “زحمات کارگران دعای خیر و برکت برای مردم فراهم می کند.” صادق گفت : بله من از بابام که اون سال ها تو کارخونه بود شنیدم که امام خامنه ای فرموند: ” هر کارگاه و هر دستگاهی که شما با آن کار می کنید سنگری است که با آن موثرترین حیله ها و توطئه های استکبار جهانی را هدف قرار داده اید.”

تو کارگاه، هم قسم شدیم تولید رو حفظ کنیم. یه دفعه حسن گفت: آقا مهدی خونه که اطلاع دادی الان افطار میشه منتظرت هستن. آقا مهدی، فضای خونه رو مرور کرد. علی آقا که نون افطار رو گرفته،نرگس کوچولو که سفره رو با مامانش پهن کردن.صوت ربنا و سجاده مخمل سبز رنگش… .

آقا مهدی، فقط چند قدمی از خط فاصله گرفت و زنگ زد خونه اما بوق نمی خورد چند بار زنگ زد اما نشد حرف بزنه، برگشت سر خط تولید.

اذان مغرب رو که گفتن، بچه های کارگاه نوبتی رفتن برای نماز. آقا مهدی یادش افتاد به نرگس کوچولو که باید روی پای اون غذا می خورد، اشک تو چشماش جمع شد.

حسن دوباره گفت: چی شد آقا مهدی با خانوم بچه ها تلفنی حرف زدی که شنید نه، نتونستم. حسن ماجرا رو به سرپرست شیفت خبر داد. از قسمت ماشین گرفتن که مهدی رو برسونن خونه اما راضی نمی شد بِره. حسن گفت : ما همه اینجا هستیم،سحری که خوردی، بیا کارخونه. آقا مهدی دوباره رفت سمت ریل هایی که تولید شده بود و سوره نصر، رو خوند.

حسن بُردش که آماده بشه. آقا مهدی لباس کارش رو عوض کرد، بوسید و گذاشت دَم دست برای سحر که دوباره میاد. چهارگوشه کارگاه رو برانداز کرد و گفت: من خداحافظی نمی کنم، چون خیلی زود برمی گردم.

رادیوی ماشین روشن بود و بمباران شهرها،گزارش می شد. راننده گفت : کور خوندین، اتحاد ما شکسته نمیشه،همه تون رو به درک می فرستیم. آقا مهدی، فقط با تسبیح فیروزه ای رنگش،ذکر می گفت… .

وارد شهر که شدند، به راننده گفت: من همین جا پیاده می شم و خودم میرم. زود برگرد کارخونه که اونجا خیلی کار هست. هر چه راننده باهاش حرف زد حریفش نشد. آقا مهدی گفت : خدا به همراهت برادر.

کنار خیابون پیاده شد و چند دقیقه ای که رفت یه دفعه موج سنگین بمباران دشمن شروع شد… یکی از تاکسی های زرد رنگ شهر ایستاد و سوار شد. ساعت حدود هشت شب بود. دوباره اخبار از رادیو پخش می شد… راننده آدرس رو گرفت و آقا مهدی رو بُرد سر کوچه شون.

از دور اهل خونه رو دید،علی آقا دوید سمت باباش و گفت : خوبی باباجونم چرا این قدر دیر میای؟ دشمن حمله کرده… رفتن طرف زهرا خانم که نرگس کوچولو رو با عروسک پشمی قرمزش بغل کرده بود. نرگس کوچولو همین که صدا رو شنید،شروع کرد به گریه کردن و رفت بغل باباش.

سفره افطار تو خونه هنوز دست نخوره پهن بود. چند تا کاسه سفالی حلیم تو سینی، چیده بودن که نذر علی آقا بود برای سلامتی پدرش. سریع سینی رو برداشت که ببره برای همسایه ها.

آقا مهدی و زهرا خانم نشستن که سوره فتح رو بخونند. نرگس کوچولو هم خوابید کنارشون. نیم ساعتی گذشت و علی آقا اومد،نشستن کنار سفره افطاری. کسی سوالی نکرد فقط نرگس کوچولو گفت : بابا فردا بریم اونجا که تو عکس بود و کار میکنی. آقا مهدی گفت : باباجون، حالا غذاتون رو بخورید. دوباره صدای بمباران ها شروع شد…

چند لقمه ای غذا خورده بودن که زنگ در حیاط رو زدن … آقا مهدی، رفت و دید اکبر آقاست، کاسب محل. هراسان گفت : آقا مهدی، تو این صداهای بلند، موسی حالش بد شده بیا بریم بیمارستان. آقا مهدی از تو حیاط بلند گفت : اهل خونه من میرم تا بیمارستان و برگردم، خدا و پشت و پناه تون. سریع رفتن، موسی رو گذاشتن تو ماشین و از کوچه های فرعی رسیدن بیمارستان. پرستار که دختر جوانی بود گفت : خدا رو شکر به موقع بیمار رسید، اجرتون با حضرت زینب (س).

تلفن همراه آقا مهدی زنگ خورد، علی آقا بود، گفت: کجایی بابایی خوبی؟ نرگس کوچولو هم صداش میومد. گفت : بله،من خوبم گوشی رو بده مامانت.

آقا مهدی،ماجرا رو تعریف کرد و از زهرا خانم خواست مراقبِ بچه ها باشه. همراه با اکبر آقا، نشستن روی صندلی ها ،تو راهروی بیمارستان.

دوباره تلفن همراهش زنگ خورد حسن از کارگاه بود، گفت: آقا مهدی،سلامتی؟ نگران نباش تولید خوب پیش میره. آقا مهدی انگار که دنیا رو بهش داده باشن، از شنیدن این خبر بلند تو راهروی بیمارستان گفت : خدایا هزار هزار بار شکرت، بارالها خودت کشورمون رو حفظ کن. حسن، من صبح به یاری خدا کارگاه هستم.

پرستار خبر داد، موسی حالش بهتره. اکبرآقا گفت: برو آقا مهدی سر کار خودت، برو من اینجا می مونم خدا رو شکر، خطر رفع شده. آقا مهدی،چند ساعتی ایستاد و حدود ساعت یک نصف شب بود که رسید خونه.

زهرا خانم،سر سجاده اش دعا می کرد.همین که آقا مهدی رو دید گفت : سلام خدا قوت ،بزرگی خدا رو شکر که سلامت هستی. از آقا موسی چه خبر بهتره؟ کارخونه مشکلی که نداشتن؟ آقا مهدی گفت: خدا رو شکر هر دو کار خوب پیش رفت.

زهرا خانم، دو تا چایی و ظرف خرما رو آورد. تو این فاصله آقا مهدی رفت بچه ها که خوابیده بودن رو بوسید،برگشت و گفت: الان حفظ تولید کارخونه،حیاتی هست.همه باید کنار هم اونجا باشیم،ممکنه من چند روزی نتونم بیام خونه،مواظبه خودت و بچه ها باش. یه دفعه صدای بلند انفجار،شیشه ها رو تکون داد. بچه ها جیغ زدن و دویدن تو اتاق.آقا مهدی رو که دیدن با گریه رفتن تو بغل باباشون.

آقا مهدی،خیلی با بچه ها حرف زد تا آروم شدن. دیگه کم کم سحر روز یکشنبه بود.سریع،سحری رو خوردن. آقا مهدی گفت: علی جون،بابا چند روزی کارش زیادتره تو کارخونه، اینجا هوای همه چیز رو داشته باش.نرگس کوچولو گفت: پس کی میریم کارخونه که میگی؟آقا مهدی گفت: چند روز دیگه میریم تا اونجا جشن بگیریم انشاالله.

آقا مهدی و زهرا خانم،جزء خوانی قرآن رو شروع کردن.علی آقا هم باهاشون همراهی می کرد. نرگس کوچولو،یک ساعتی نشست کنارشون بود و همون جا خوابش برد.

آقا مهدی،حدود ساعت ۶ صبح بود که رفت آماده بشه. زهرا خانم، قرآن رو برداشت و با علی آقا رفتن تو حیاط. بابای خونه،نرگس کوچولو رو بوسید و گفت: یا حضرت رقیه،حافظ دخترم باش.اومد تو حیاط، از زیر قرآن رد شد و گفت : مواظبه خودتون باشین و برای ایران مون دعا کنید. انشاالله ،به زودی جشن می گیریم تو این کشور.

یه بار دیگه چهار گوشه حیاط را براَنداز کرد و گفت: الهی به امید تو و خداحافظی کرد. تو سرویس تا همون کارگاه نورد ۶۵۰ ، فقط ذکر می گفت: همین که قدم گذاشت تو کارگاه، حسن و چند تا از بچه ها رفتن به استقبال. سرپرست شیفت، هم خودش رو رسوند.

آقا مهدی،اول رفت ببینه اوضاع ریل های تولید شده چطوره.همونجا سجده شکر به جا آورد. همه رفتن سر خط تولید.

اواسط روز بود که از بچه ها شنید، قائد امت،حضرت امام خامنه ای در تجاوز دشمن شیطان صفت، شهید شدند.

آقا مهدی همین که خبر رو شنید،گفت: حسن، می فهمی تو چی میگی؟ چند نفر از بچه ها کارگاه اومدن و گفتن،حضرت آقا رو تو دفتر کارشون شهید کردن…

آقا مهدی گفت: نه،حضرت آقا همین جا هستن و دارن ما رو می بینن. تو همین کارخونه ای که قدم گذاشتن و همه رو دعوت کردند به کار و تولید. اصلاً وقت نداریم بیاین بریم که ریل ها ،منتظرمون هستن. آقا مهدی،بغض گلوش رو کنترل کرد و گفت: این ریلی که وارد می شد رو تولید کردیم، کور خوندین. تک تک ما،ریشه تو این آب و خاک داریم و پای وجب به وجب ایران مون ایستادیم. زنده باد تولید،پاینده باد ایران و ایرانی.

نگارنده سمیه ایزدی

 

ارسال دیدگاه
ایرا